مرتضى مطهرى
253
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
--> و حال آنكه در خارج شىء تجريد شده و تنها و بدون ضميمه وجود ندارد . - آيا اين وحدت و تجرد به نحو تحليلى در كليت مندرج نيست ؟ استاد : يعنى چه « در كليت مندرج است » ؟ - يعنى وقتى ما مىگوييم « كلى » يك بيان ديگرش اين است كه وحدت دارد و مجرد است . استاد : نه ، وحدت غير از كليت است . درست است ، هر مفهوم واحدى را كه ما اينجور مىگوييم كلى هم هست و هر كلىاى واحد هم هست ، ولى مناط استدلال دوتاست . مناط استدلال در آنجا كليت است و مناط استدلال در اينجا وحدت است ؛ يعنى اگر كسى آمد و قائل شد كه كلى در خارج با صفت كليت وجود دارد برهان دوم ما ديگر قبول نيست . اگر كسى چنين حرفى زد برهان دوم ما باطل مىشود ولى برهان سوم ما بجاى خود باقى است . - برهان سوم ما اين است كه ما همان چيزى را كه در خارج وجود دارد ادراك مىكنيم و آن مىشود « صرف الحقيقة » . استاد : نه ، آن كه در خارج است كه ديگر صرف الحقيقة نيست . اين ديگر يك مطلب مسلّم است كه آنچه در خارج وجود دارد همراه با ضميمه است . اين را ديگر كسى نمىتواند بگويد كه آنچه در خارج است بدون ضميمه است . در مورد « كلى » مىشود كسى اين حرف را بزند كه آنى كه در خارج است كلى است ولى نمىتواند بگويد آنى كه در خارج است هيچ ضميمهاى ندارد و مثلا اين انسانى كه در خارج و در طبيعت وجود دارد نه كيفيت دارد ، نه كميت ، نه وضع و نه جهت ؛ اين را كه ديگر هيچ كس نمىتواند بگويد . - بالاخره همين كه در خارج هست باز او را كلى نمىكند [ يعنى همين كه او در خارج است او را از كليت خارج مىكند ] . استاد : من نمىگويم كلى است ، بلكه مىگويم حالا اگر شما فرض كنيد . آخر شما مىخواهيد بگوييد برهانها يكى است . من مىخواهم بگويم برهانها يكى نيست ، مناطها جداست ، طورى است كه از يكديگر قابل تفكيكاند ؛ يعنى ممكن است كسى آن را قائل باشد ولى اين را ديگر نتواند قائل باشد . - شما در يك مقالهاى نوشتهايد كه فلسفه كارش تكثير براهين است . استاد : يك بخش كارهايش همين است . بله ، همين طور است . يكى از كارهاى فلاسفه اين است كه برهانها را از زاويههاى مختلف مىآورند و اين براى اين است كه ممكن است يك ذهن روى يك طريق خيلى قانع نشود ولى از طريق ديگر قانع بشود . مثلا در باب تسلسل آنهايى كه بر بطلان تسلسل برهان اقامه مىكنند از راههاى مختلف آمدهاند و برهانهاى متعدد آوردهاند و بسا هست كه براى بعضى اذهان يك برهان قانع كنندهتر باشد و براى بعضى ديگر برهان ديگر ، چون تصور اينها مختلف است . يكى تصور اين برهان برايش روشنتر است ، يكى تصور برهان ديگر برايش روشنتر است ، يكى تصور آن برهان سوم برايش روشنتر است . در رياضيات هم همين كار را مىكنند . مثلا خواجه و امثال خواجه در شرح اقليدس و كتابهاى ديگر ، در خيلى جاها هنرشان فقط اين جهت بوده است كه اگر مثلا اقليدس براى يك قضيهء اقليدسى يك برهان ذكر كرده است اينها